نيمه ی گمشده
عشق نیز مثل همه راهها نشانی مخصوص به خود را دارد که اگر حواس خود را جمع نکنیم به چشم برهم زدنی از راهمان خارج می شویم.به بیراهه رفتن در این راه ما را از مسیراصلی جدا می کند و به سادگی راه را گم می کنیم. گم کردن این نشانی به آسانی پیدا کردن نشانی های دیگر نیست.چه بسا که هرگز آن را پیدا نکنیم.
این دنیا خیلی کوچک تر از آنست که دو نیمه نتوانند همدیگر را پیدا کنند اما یادمان باشد آنقدرهم بزرگ هست که اگر نیمه ات را گم کنی ممکن است دیگر نتوانی او را بیابی.
ای نيمه ي گمشده ي من جاي تو در لحظه هايم خاليست. مي دانم که بالاخره تو را پيدا مي کنم.
تا تو ببايي من منتظرت مي مانم. و می دانم آنکه جوياي آنم هم اکنون جوياي من است.
درد دل با خدا
از بچگی یادم دادن که اگه مشکلی واسم پیش اومد اونو فقط پیش خدا بگم چون خدا خیلی مهربونه خیلی بنده هاشو دوس داره ، ارحم الراحمینه
الان اومدم که به درگاهش متوسل بشم
معبودم
میدونم هر وقتی که مستاصل میشم یادت می افتم اما تو این بنده روسیاهتو هیچ وقت ناامید از بارگاهت نروندی ، امروزم دیگه برای خودم هیچی ازت نمی خوام
نیومدم که ازت گله کنم استغفرالله ولی .....
پروردگارا تو خودت عشق محبوبمو به دلم انداختی ، خودت بودی که اونو سر راهم قرار دادی ، یادته چه شبهای که باهات درد دل کردم ، بهت گفتم که دوسش دارم تو هم گفتی اشکال نداره برو جلو منم کمکت می کنم اما حالا موندم چیکار کنم ، آخه چطور میتونم از گلم چیزی ننویسم ، چطور میتونم حتی بهش فکر نکنم ، آخه تا کی تو خیالم باهاش حرف بزنم ، باهاش بخندم و گریه کنم مگه من چه گناهی به درگاهت کردم .........
چرا حالا دیگه کمکم نمی کنی، تو که از دل من خبر داری ، میدونی که بدون اون نمیتونم زندگی کنم خدا جونم دوس داری التماست کنم باشه من نوکرتم ، غلامتم ......... من بجز تو کسی رو ندارم آخه کاسه ی گدایمو پیش کی ببرم .....
شاید داری اینطوری منو امتحان می کنی لا اقل کمکم کن که از این امتحان سر بلند بیرون بیام
پروردگارا یه خواسته ازت بیشتر ندارم خودت واسم حفظش کن
من اونو به تو سپردم و از توهم می خوامش
بی باران
در خیال
آرام آرام نزدیک می شوم
به لحظاتی که نیست
بنشینم و غصه ها را تک و تنها بشمارم
یا پشت اشکها حرفها را پنهان کنم
شکفتن بهار بی باران نیست
دلم به ابر آسمان خوش بود
اما از نیامدن باران
کسی خبرم نکرده بود
ندای دل
كاش ميشد دوستي را شناخت
عشق را تفسير كرد
كاش ميشد همچو يک مرغ بهار
عشق را در كوچه هاي تنگ قلب بي وفايان داد زد
كاش مي شد معرفت را قاب كرد
مناجات
الهی لا تَکلْنی اِلی نَفْسِهْ طَرْفةعَیْنٍ اَبَدا
خدایا ما را به حال خودمان وا مگذار حتی به اندازه یک چشم بهم زدن
نشانی آخر
میدانم
حالا سالهاست که ديگر هيچ نامهای به مقصد نمیرسد
حالا همه میدانند که همهی ما يکطوری غريب
يک طوری ساده و دور
وابستهی ديرسالِ بوسه و لبخند و علاقهايم.
ديگر سراغت را از نارنجِ رها شده در پيالهی آب نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از ماه، ماهِ درشت و گلگون نخواهم گرفت.
ديگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ايوانِ آذرماه نخواهم گرفت.
ديگر نه خوابِ گريه تا سحر،
نه ترسِ گمشدن از نشانیِ ماه،
ديگر نه بُنبستِ باد و
نه بلندای ديوارِ بیسوال ...!
من، همين منِ ساده ... باور کن
برای يکبار برخاستن
هزارهزار بار فروافتادهام.
ديگر میدانم
نشانیها همه دُرُست!
کوچه همان کوچهی قديمی و
کاشی همان کاشیِ شبْ شکستهی هفتم،
خانه همان خانه و باد که بیراه و بستر که تهی!
ها ریرا، میدانم
حالا میدانم همهی ما
جوری غريب ادامهی دريا و نشانیِ آن شوقِ پُر گريهايم.
گريه در گريه، خنده به شوق،
نوش! نوش ... لاجرعهی ليالی!
در جمع من و اين بُغضِ بیقرار،
جای تو خالی...
ع -ش-ق
می نویسم با خط خون ،
به رنگ سرخ ،
در وادی عــــــــــــــــــــــــــــــــــــشـق..
آنچه پادشاهان نیز گدایی اش می کنند ..
و من نیــــز ،
آنچنان که تـــــــــو ..
.. و عشق بود که زمینیمان کرد ..
لیک این سرخ واژه عشق ،
تا ابد بر سرشت آدمیــــــــــــــــــــــان نماند ...
و صـــــــــــــــد حیـف!!
که اگر عشق رفت ،
در هیچ وادی گدایی اش نمی توان کرد..
ظلمت زندان مرا میکشت
باز زندانبان خود بودم
آن من دیوانه عاصی
در درونم هایهو می کرد
مشت بر دیوارها میکوفت
روزنی را جستجو می کرد
در درونم راه میپیمود
همچو روحی در شبستانی
بر درونم سایه می افکند
همچو ابری بر بیابانی
می شنیدم نیمه شب در خواب
هایهای گریه هایش را
در صدایم گوش میکردم
درد سیال صدایش را
شرمگین می خواندمش بر خویش
از چه رو بیهوده گریانی
در میان گریه می نالید
دوستش دارم نمی دانی !!
فروغ فرخزا د
مظلوم
پایانی وجود ندارد اما گاهی ما خدایمان را می بریم از یاد و چه ظلمی بیشتر از این.
خدا هم مظلوم است و من ظالم حقیقی.
بخشیدم.
تو هم ببخش.
به همین سادگی.
دوباره از نو برای تو می نویسم که همیشگی هستی.
برای تو
من پذیرفتم شکست خویش را
پندهای عقل دور اندیش را
من پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم
در فراموشی هم آغوشت کنم
میروم از رفتن من شاد باش
از عذاب دیدنم آزاد باش
آرزو دارم بفهمی درد را
تلخی رفتارهای سرد را
لیلی و مجنون

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون،عشق واسه رسیدن نیست ، عشق حسرت رسیدنه...


