تبليغاتX
 و خداوند عشق را آفرید

لیلی و مجنون

   

اگه قرار بود لیلی و مجنون به هم میرسیدن که دیگه نه لیلی لیلی بود نه مجنون مجنون،عشق واسه رسیدن نیست ، عشق حسرت رسیدنه...

       


 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت


همیشه دنبالت هستم......

   

 

نمی دانم چرا؟

 

چرا ؟

 

خدای من و ما هر چه بد است قسمت من است

 

                        پس سهم ما از این بد کجای عالم است

 

چرا فقط من ؟

 

فروغ گفته :

 

انسان کسی را که دوست می دارد می آزارد.

 

من هم برای تسکین قلب در رنجم به خود گویم :

 

پس حتما خدا من را هم دوست دارد که می آزارد.

 

سعی میکنم که در این میانه از خوشبختی بوجود آمده در فواصل بد بختی ها

 

خودم را خوش کنم.

 

چون چارلی گفته :

 

خوشبختی ٫ فاصله میان بد بختی موجود تا بد بختی بعدی است.

 

پس همیشه دنبالت میام...... 

 

 

                           


 

نوشته شده توسط احسان در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 8:39 موضوع | لینک ثابت


             

تک درخت عشقم سوخت بگذار جنگل بسوزد


 

نوشته شده توسط احسان در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 17:52 موضوع | لینک ثابت


باغ بارون زده

           

یه باغ بارون زده ام

پُر از گُلایِ اطلسی

چِقَد باید گریه کنم

تا تو به دادم برسی

***********

چِقَد نفس تازه کنم

تو پَرپَرِ ترانه ها

چِقَد تو رُ کم بیارم

میون عاشقانه ها

***********

چِقَد برام قصه بگن

تا تو به خوابِ من بیای

شب که میاد به دیدن

حالِ خراب من بیای

***********

یه عمره بی صدا دلم

پشت درایِ بسته بود

فاصله بین من و تو

فقط دلِ شکسته بود

***********

دوسِت دارم از ته دل

دلی که پَرپَر می زنه

دلی که سازِ عشقِتُ

از همه بهتر می زنه

**********

دوسِت  دارم حتی اَگه

یه شب به خواب من نیای

عاشقتم مثل همه

حتی اَگه منُ نخوای

*************


 

نوشته شده توسط احسان در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 12:17 موضوع | لینک ثابت


آن روزها چه شد؟

آن روزها چه شد؟روزهایی که این همه دیوار پیش روی من و تو صف نکشیده بود و به هر طرف که نگاه می کردم پنجره ای بود برای دیدن تو.گاهی گنجشکی مهربان صدایم را به تو می رساند و گاهی دیگر کبوتری جوان نامه ای را برای تو می خواد.سیبها همه طعم عشق می دادند و همه نردبانها به سوی اسمان می رفتند.

 

هر وقت دلم می گرفت به مهتاب سلام می کردم حال ابرها را می پرسیدم برای رنگین کمانها شعر می خوانم و انقدر در ایوان کوچک خانه مان منتظر می ماندم تا از بالای روشن ترین ستاره مرا صدا کنی

 

ان روزها چه شد؟ روزهایی که حرفهایم را با اشک می آمیختم و به تو می گفتم و تو لبخند زنان خورشیدی را که تازه به دنیا امده بود در قلبم می گذاشتی .


 

نوشته شده توسط احسان در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 19:49 موضوع | لینک ثابت


این روزها

این روزها قصه دلتنگی هایم را به خانه دوست می برم.این روزها از

ناگفته های دلم با کسی سخن می گویم که تنها سنگ صبور لحظات تنهایی

من است.

این روزها پشت به درهای بسته چشم امید به صاحب خانه ای دارم که

هرگز مرا ناامید نمی کند.

این روزها یاد اوست که دل شکسته ام را آرام می کند.

 با اجازه ی سحر خانم


 

نوشته شده توسط احسان در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 7:42 موضوع | لینک ثابت


دیگه نمی خوامت

آنگاه که نیلوفر های برکه وفا پرپر شدن

وگلبرگهای عهد تو خشکیدن

یاسهای وحشی لبخند تلخی زدند

و تو مرا از یاد بردی

آنگاه که ابرها

اشکهایشان را نثار آدمیان کردند

تا بذر محبت جوانه بزند

زیر چتر سیاه خود نهان شدی و مرا از یاد بردی

دیگر به فلک شکایتی نخواهم کرد

بر لب همان برکه طلایی

که روزی نیلوفرهای عشق در آن می روییدن

خواهم رفت و خواهم گفت

من نیز تو را از یاد خواهم برد

 


 

نوشته شده توسط احسان در شنبه یکم اردیبهشت 1386 ساعت 7:7 موضوع | لینک ثابت


بیقرار

همه جا، چشام دنبال تو ميگرده

فکر اينم، کي با دلم اين کارو کرده؟

نيستي، دوري، بي خبري، نميبيني  یا خودتو به اون راه میزنی

نمیدونم شاید دوست داشته باشی منو اذیت کنی یا شایدم از غرورته

هرچی که هست داری منو له میکنی

کاشکي میدونستی اين عشقه که چه نامرده

غير تو هيچ کسي ديگرو نمي بينم

نميشنوم جز صداي تو نازنينم

پاهام مياد اونجايي که تورو ببينم

هستم نيستم، اونقدر بي تاب و بي قرارو

لبريز از دلهره و اضطرابم

 شبها تنها، يه گوشه توي اتاقم

فکر تو نميذاره که من بخوابم

نگرانم، بي تو نشه دووم بيارم

نتونم دل آروم کنم يارم                                                                                            

ببُرم از همه عالم و آدم

وقتي نيستي تو کنارم

بي قرارم، بي قراره اون لحظه ي ديدار

واسه يه لحظه يه عمرپشت افکار

و گريه اي که بگه نميتونم

بمونم توي انتظار

 


 

نوشته شده توسط احسان در جمعه دهم فروردین 1386 ساعت 7:29 موضوع | لینک ثابت


من آن کسی هستم که از تو عاشقانه درخواست آمدنت را می کنم

و کسی هم مانند من نیست که این قدر برای امدنت دعا کندو شبها به خاطرت تا نیمه های شب گریه سر دهد  انتظار آمدن تو شیرین ترین لحظه های من است

و هنگامی که از صمیم قلب برای تو دعا می کنم و از برکت عشق توست که نبض های قلبم در سراسر این بدن بی روح و بی صدا در آمده است

وگرنه بدون عشقت تنها جسمی هستم که در آرزوی مرگ است

زمانی که گلهای باغچه ی تنهاییم رو به پرپر شدن بود این تو بودی که با خبر آمدنت به من نشاط دادی

و باعث شدی دوباره شکفته شوم و از نو بخواهم

کاش گریه امانم می داد که حرفهایم را به پایان برسانم

و این را بدان که

عشقت سایه بانی است در میان بیابان خشک و بی باران این روزگار نکبت وار

و از زمانی که پای در این سایه بان گذارده ام به وجودت پی برده ام

من عاشق گوش به صدای قدمهایت سپرده ام و در انتظار رسیدنت

و بی صبرانه مشتاق رسیدنت هستم تا دست در دست تو بگذارم

و بازوهایم را در بازوهایت قفل کنم و به اوج برسم


 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 5:42 موضوع | لینک ثابت


آخر خط

 

 

من زنده ام؟

 

 نه شک دارم

 

انگار جهنم اینجاست

 

چقدر این دانشگاه بی روحه

 

 هر چی بخوای اینجا هست یه دوست خوب یه باغبون مهربون

 

 یه مشت همکلاسی که تو چشماشون هیچ چیزی جز نفرت نیست

 

ولی من اینارو نمیخوام

 

چه طوری میشه توی این دنیا خوش بین بود

 

چه طور میشه کسی رو دوست داشت وقتی همه به دروغ میگن دوستت دارن

 

ببینم تو از زندگیت چی میخوای؟

 

من که فقط میخوام دیگه توی این قوم ظالم نباشم

 

از خدا بخواه که بهم فرصت بده

 

تکیه کلام من همیشه اینه ( آینده همین امروزه )

 

ولی دیگه این حرفو هم قبول ندارم

 

نمی خوام فاز منفی بدم دلم میخواد حرف دلمو بزنم فقط همین

 

حالم از همتون بهم میخوره

 


 

نوشته شده توسط احسان در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 ساعت 5:38 موضوع | لینک ثابت


onLoad and onUnload Example

This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting